آري دلم گواه به ماندن نمي کند ديگر سرم هواي سرودن نمي کند گاهي براي ديدن يک دوست تشنه ام اين چشمها بهانه ي ديدن نمي کند در دل قدم به قدم مي دوم ، چه سود؟
اين پا توان رسيدن نمي کند قلبم براي وصالش چه تنگ شد افسوس... دگر هوس به تپيدن نمي کند